اولین نامه ی من

اولین نامه ی من ........

 اولین نامه ی تو.....

اولین برگ سفرنامه ی عشق من و توست

و دراین پندارم........

که اگر عشق سراغاز وجودست.......

که هست......

اخرین نامه من.......

اخرین برگ وجودمن و توست.


شب ِ مهتابي ِ من غرق نور است

براي من شبي بي سوت و کور است

رخم گلگون و جانم پر ز شاديست

سراسر هستيم لبريز ِ شور است

نمي بينم خدا را جز در اين  شب

رخ آيينه پيشم  پرغرور است

در اين شب لوح قلبم  وه سپيد است

وليکن چشم شيطان پرشرور است

خدايا هرگز از راهت  مکن دور

همين جاني که گه از عشق دور است

 

نمي دانم چه کردي با دل من

که اين دل بي قرار بي قرار است

              نمي دانم چه گفتي با نگاهت

                  که چشمانم چنين در انتظار است

   فقط يک لحظه جانا در برم باش

       که با تو چهار فصلم ،بهار است

                        به وقت ديدن آن روي ماهت

                       تپش هاي دل من بي شمار است

براي من فقط يک لحظه زيباست

      و آن هم لحظه ديدار يار است ...

 


قصه از غلط شروع شد
از يه اشتباه ساده
از يه خنده‌اي كه گم شد
تو يه بغض بي‌اراده

دست تو يا دست تقدير
گاهي آدم، بد مياره
قصه از غلط شروع شد
من به تو ربطي نداره

سادگي مو تو شکستي
آينه‌ها دروغ نمي ‌گن
تو ولي خودت نبودي
خود من بودي، خود من

شاکي‌ام اما نه از تو
از خودم لجم گرفته
از خودم كه بيشتر از تو
منو دست كم گرفته


منو دست كم گرفتي
تو كه اسم من باهاته
ولي من دروغ نمي گم
پشت اين آيينه، ماته

مات و ماتم ‌زده از تو
تا ته قصه شكستم
تو به انتها رسيدي
من چمدونمو بستم

باورم مي کني يا نه
نمي دونم ، نمي دونم
قصه از غلط شروع شد
اينو از چشات مي خونم

کاش

کاش می شد قلب ما از یاس بود

 تک تک گلبرگ آن احساس بود

پاک و سبز و ساده و بی ادعا
کاش می شد بهتر از الماس بود
کاش می شد عشق را تفسیر کرد

 عاشقی را با محبت سیرکرد

آن روز


آنروز هوا هواي بي صبري شد .
خورشيد اسير ظلمت جبري شد
روزي كه دلم هواي باريدن داشت
تا آه كشيدم آسمان ابري شد

سال سختي بود

 

قبل تحويل سال اينو گفتم

سال سختي بود
مي رود سرماي بي پايان اين تنهايي مطلق كنار
اشكهاييم ميروند

شاپرك ها آمدند
پا به پايم مي دوي

سال سختي بود اما لحظه هايم گم نشد
سال سختي بود اما طاقتم آخر نشد
آسمان هم از غمم غمگين نشد

سال سختي بود اما عاقبت كامم رسيد
از كنارم نگريخت
جرعه در جام دل بي چاره ريخت

 

هر كسي نوبه ي خود قلب مرا شكست
...
به درك
به جهنم كه شكست
سال بيدا ري اين خسته تنم آمده است

 

مرجان

۳۰/۱۲/۸۶

بهار


عطر نرگس

رقص باد

نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم کبوتر هاي مست

نرم نرمک مي رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

زندگي

زندگي آرام است، مثل آرامش يک خواب بلند.
زندگي شيرين است، مثل شيريني يک روز قشنگ.
زندگي رويايي است، مثل روياي ِيکي کودک ناز.
زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يک غنچه ي باز.
زندگي تک تک اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست،

زندگي راز دل مادر من. زندگي
پينه ي دست پدر است،

 زندگي مثل زمان در گذر...

ملاقات

كاش ميدانستي، بعد از آن دعوت زيبا
به ملاقات خودت
من چه حالي بودم
خبر دعوت ديدار، چو از راه رسيد
پلك دل باز پريد
من سراسيمه به دل بانگ زدم
آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز
خاطرم را گفتم: زودتر راه بيفت
هر چه باشد، بلد راه تويي
ما يك عمر بدين خانه نشستيم وتو
تنها رفتي
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت كم نشود
گويا با من بنشسته دگر كاري نيست
جاي ماندن چون دگر نيست،
از اينجا بروم
مژده دادم به نگاهم، گفتم:
نذر ديدار قبول افتاده است
و تپش هاي دلم را گفتم:
اندكي آهسته، آبرويم نبري
عقل، شرمنده به آرامي گفت:
راه را گم نكنيم!!
خاطرم خنده به لب گفت: نترس
نگران هيچ مباش
سفر منزل دوست،
كار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
...
وه چه روياي قشنگي ديدم
خواب، اي موهبت خالق پاك
خواب را دريابم
كه تو در خواب، مرا خواهي خواست
كه تو در خواب، مرا خواهي خواند
و تو در خواب، به من خواهي گفت:
تو به ديدارمن آ
آه، كاش ميدانستي
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالي دارم
پلك دل باز پريد
خواب را دريابم
من به ميهماني ديدار تو مي انديشم

می شود...

می شود خسته شد پای پس کشید

می شود بی خیال شد گوشه ای خزید

میشود دل برید نا امید

من ولی بر این امید روشنم در دلم

می شود ایستاد مثل کوه-پایدار

می شود قد کشید مثل سرو-استوار

می شود ره سپرد مثل رود-بردبار

می شود... فقط اگر

فارغ از هرچه یاس هر چه بیم

دل به او دهیم و یک صدا شویم

من و تو ...........ما شویم!!!

وقتی که دلم اسیر احساس تو بود

وقتی که دلم اسیر احساس تو بود

چون سنبل گیسوی پر از یاس تو بود

وقتی که ترانه می شدم در دل شعر

لبریز نگاه ساده ات گشته ز مهر

وقتی که دلت هوای رفتن می کرد

در موسم گل شکوفه بر تن میکرد

وقتی که نگاه عاشقت بر در بود

اندیشه ی ناب تو در آن گهر بود

وقتی که فسانه می شدی در دل خاک

جز مهر اثر نمانده اندر دل پاک

وقتی که در آسمان ِ دل تابیدی

بر گلشن آرزوی من باریدی

انگار ستاره در دل خاک شدی!

تا اوج فلک به سوی افلاک شدی

وقتی که  سپیده ی سحر خفتن کرد

خورشید  گلوبند طلایی تن کرد

وقتی که فروغ روشنایی طی شد

ما را هوس دیدن تو حاصل شد

دیگر نه مجال گریه بود و خنده

دل گشته ز شور عاشقی شرمنده

ما از می و معشوق چو سیراب شدیم

در پیش ِ دل خویش دگر آب شدیم

پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگير

و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير
پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگير
 
پرنده بودم اما هوای باغ زمين
از آسمان بلندم کشيده بود به زير
 
پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر
پرنده بودم آری ولی عليل و اسير
                 *
چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد
که خط گمشده‌ام را بياوری به مسير
 
و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی
به سمت باز افق‌های روشن تقدير
                ***               
ميان اين من حال و تو ای من پيشين
تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير
 
گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت
ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير
 
به راز عشق بزرگی وقوف يافته‌ام
مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقير
 
پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد
پرنده‌ام آری يک پرنده ...

                                                ـ  بهروز یاسمی ـ

 

آدمها آنقدر زود عوض می شوند

 که تو فرصت نمی کنی ببینی

چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاد