داستان ناصر الدین شاه و وزیرش



روزی « ناصرالدین شاه »، وزیر دفترش
« هدایت الله خان » را دید که گوشهایش از زیر کلاهش بیرون آمده بود. نظری خشم آلود به وی افکند و گفت:
« گوشهایت را زیر کلاه بگذار. » 
وزیر دفتر در حالی که کلاه خود را روی گوش های می کشید گفت:
«بفرمائید قربان. این هم گوش های بنده. حالا ببینم کارهای مملکت، با رفتن گوش من در زیر کلاه درست می شود. »

اگر روابط ما آن طور كه مي خواهيم نيست،چه کنیم؟

اگر روابط شما آن طور كه مي خواهيد نيست، مطمئن باشيد كسي كه بايد تغيير كند خود شما هستيد. ما يك عمر منتظر زن ايده آل يا مرد ايده آل مي نشينيم. زن ايده آل و مرد ايده آل وجود ندارد. با خودتان فكر كنيد و ببينيد اگر شما مرد ايده آل يا زن ايده آل خود نيستيد و اگر شما با خودتان ازدواج نمي كرديد، چرا كس ديگري بايد با شما ازدواج كند؟
اگر شما با تمام وجود عاشق خودتان نیستید و اين عشق قابل لمس نيست و در پوست خود راحت نيستيد، شفاف نيستيد، صادق نيستيد، اين را عوض كنيد. انرژي خود را در عوض كردن شوهر، زن يا دوست پسر خود هدر ندهيد. اگر شما نخواهيد خودتان را نجات بدهيد، خدا هم شما را نجات نخواهد داد. اگر فكر مي كنيد كه چيزي مثل يك قرص شما را نجات مي دهد ... قرص زياد است ولي شما تغييري نخواهيد كرد.

چه کنیم تا زندگی به کام ما شود؟


#ﺷﯿﻮﻩ_ﺗﻬﯿﻪ_ﭼﺮﺥ_ﺍﻗﺒﺎﻝ:
ﭼﺸﻢ ﺩﻝ ﺑﮕﺸﺎ - ﮐﺎﺗﺮﯾﻦ ﭘﺎﻧﺪﺭ

ﺍﯾﻦ ﭼﺮﺧﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺷﻬﺎﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺍﺳﺖ .
ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺷﻬﺎﯼ ﺳﺮﯾﻊ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺍﺳﺖ .
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻬﯿﻪ ﭼﺮﺥ ﺍﻗﺒﺎﻝ، ﯾﮏ ﻣﻘﻮﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺮﺩﺍرید ﻭ ﺁن ﺮﺍ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﺩﺭﺁﻭﺭﯾﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻧﻘﻄﻪ مرکز ، دایره ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﻨﯿﺪ :
ﺑﺨﺶ ﺍﻣﻮﺭ ﻣﺎﻟﯽ، ﺑﺨﺶ ﺍﻣﻮﺭﺷﻐﻠﯽ، ﺑﺨﺶ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﺑﺨﺶ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﺗﻨﺪﺭﺳﺘﯽ.
ﺩﺭ ﻫﺮ ﺑﺨﺶ، ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺍﯾﺪﻩ ﺁﻝ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﺑﭽﺴﺒﺎﻧﯿﺪ.
ﻭ ﺯﯾﺮ ﻋﮑﺲ ،ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺗﺎﮐﯿﺪﯼ مناسبش ﺭﺍ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ.
ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺗﺠﺴﻢ ﻭ ﺗﺼﺎﻭﯾﺮ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺻﺤﺒﺖ ﻧﮑﻨﯿﺪ.
ﺗﺼﺎﻭﯾﺮﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﻫﯿﺪ.
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻣﺠﺎﺏ نکنید ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﯿﻮﻩ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪ.
ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺤﺚ ﻧﺸﻮﯾﺪ.
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺭﻧﮕﯽ ﻣﻌﯿﻦ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﺪ.
ﺑﻄﻮﺭ ﻣﺜﺎﻝ ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﺩﺍﻧﺶ ﮐﻬﻦ ﺭﻧﮕﻬﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ:

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺠﻠﯽ ﺗﻮﺍﻧﮕﺮﯼ ﻣﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﻣﻘﻮﺍﯼ ﺳﺒﺰ ﯾﺎ ﻃﻼﯾﯽ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﺪ.

ﺑﺮﺍﯼ ﻓﻬﻢ ﻭ ﺩﺭﮎ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﺍﻓﺰﻭﻧﺘﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻣﻘﻮﺍﯼ ﺯﺭﺩ ﯾﺎ ﺳﻔﯿﺪ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﺪ.

ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺍﻣﻮﺭ ﻓﮑﺮﯼ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﮔﯽ ﯾﺎ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﺩﺭ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﺎﺕ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻣﻘﻮﺍﯼ ﺁﺑﯽ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﺪ،

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻨﺪﺭﺳﺘﯽ ﻭ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﺎﺩﺍﺑﺘﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻣﻘﻮﺍﯼ ﻧﺎﺭﻧﺠﯽ ﯾﺎ ﺯﺭﺩ
ﺭﻭﺷﻦ ﻭ ﺩﺭﺧﺸﺎﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﺪ.

ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﯽ ﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺍﺯ
ﻣﻘﻮﺍﯼ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﯾﺎ ﻗﺮﻣﺰ ﺭﻭﺷﻦ ﻭ ﺩﺭﺧﺸﺎﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﺪ.

ﺣﺘﻤﺎ ﺍﺯ ﺗﺼﺎﻭﯾﺮ ﻭ ﻣﻘﻮﺍﻫﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﭼﺮﺧﻪ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﻘﻮﺍﯼ ﺍﻣﻮﺭ ﻣﺎﻟﯿﺘﺎﻥ ﻋﮑﺲ ﭘﻮﻝ ﺑﭽﺴﺒﺎﻧﯿﺪ.
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﭼﺮﺧﻪ ﺍﻗﺒﺎﻟﺘﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﺪ.
ﻫﺮ ﺷﺐ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ.
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﺗﺼﺎﻭﯾﺮ ﺩﻟﺨﻮﺍﻫﺘﺎﻥ ﻧﻈﺮ ﺑﯿﻔﮑﻨﯿﺪ ﺛﻤﺮﺍﺗﺶ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﭘﺪﯾﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
 

سلام دوست قدرتمندم
از امروز هرکی ازت پرسید حالت چطوره؟
بگو عاااالی ام ...
عالیم یعنی فرمان به ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ،به زمین و زمان به همه ی دنیا به همه ی فرشته های عالم ...
که ای خدا،ای آسمون، ای زمین، حال من باید عالی باشه...
حتی اگه بد بد بدم هستی بگو عالیم ...
عالیم دروغ به خود نیست،عالیه فریب
نیست،این یعنی چند ثانیه بعدش عالی می شی ...
با قدرت،مثبت اندیش باش ...
قانون اندیشه ها یک قانون بسیار بسیار قدرتمنده.

فکر ما زندگی ما رو تغییر میده .
فکر های خوب و مثبت کنید .
نترسید،از همین امروز شروع کنید.


داستان اسکندر و  زندگی جاودانی

اسکندر پس از فتح سرزمين‌هاى زياد تصميم گرفت کارى کند تا هميشه زنده بماند. به او گفتند: بايد از چشمهٔ آب حيات بنوشى و اين سفر هفتاد سال طول مى‌کشد. اسکندر چند جوان پانزده تا بيست ساله را به‌دنبال خود برد. پدر يکى از اين همراهان که پيرمردى بود پنهانى با آنها همراه شد. پس از هفتاد سال آنها به جلو غار ظلمات رسيدند. اما ظلمات به‌قدرى تاريک بود که اسب‌ها نمى‌توانستند پيش بروند. پيرمرد پنهانى به پسر خود گفت: تو از جلو مقدارى کاه بريز تا اسب‌ها از سفيدى آنها راه را شناخته و حرکت کنند. پسر اين کار را کرد و مورد تشويق اسکندر قرار گرفت. رفتند و رفتند تا راه ظلمات تمام شد. به چند چشمه رسيدند اما اسکندر نمى‌دانست کدام‌يک چشمهٔ آب حيات است. پسر به‌سراغ پدرش رفت. پيرمرد به او گفت: اين ماهى‌ها خشک شده را بردار و توى چشمه بينداز. توى هر چشمه‌اى که ماهى زنده شد، آن چشمه آب حيات است. اين کار را کردند و در يکى از چشمه‌ها ماهى زنده شد.

اسکندر از ابتکار جوان خوشش آمد و به تعجب افتاد. از او پرسيد که چطور اين ابتکار به ذهنت رسيد. پسر حقيقت را گفت، اسکندر انعام خوبى به آنها داد. مقدارى آب حيات برداشتند و آمدند. وقتى اسکندر خواست از آب جشمهٔ حيات که همراه آورده بودند بخورد. صدائى شنيد که مى‌گفت: 'سلام من به تو اى اسکندر ذواالقرنين. آب حيات مبارک باد.' اسکندر خوب نگاه کرد ديد يک جوجه تيغى است که اين حرف را مى‌زند. جوجه تيغى گفت: من هم از آب حيات نوشيده‌ام و به اين شکل درآمده‌ام. عمرم جاودانه است ولى به اين‌صورت که مى‌بيني. اسکندر از خوردن آب حيات پشيمان شد و دستور داد آب حياتى که به‌دنبال خود آورده بودند پاى درخت‌هاى مرکبات و نخل و کاج بريزند. 'از آن به‌بعد اين درختان با زحمات اسکندر به سبزى جاودانه رسيده‌اند.

فرهنگسازی در مورد جهیزیه عروس


دعوت شهاب مرادی از مردم

از شرکت در مراسم بازدید و رویت جهیزیه خودداری کنید و از اساس این نوع دعوت ها را توهین به شخصیت خودتان تلقی کنید. 

اصلا برایتان فرق نکند جهیزیه مربوط به چه عروس خانمی است؛ هر عروس خانمی! حتی از نزدیک ترین اقوام و عزیزترین دوستان تان.

دقت بفرمایید دوست و فامیل و آشنای شما و همان در و همسایه ی معروف، فقط برای چهار نفر مثل من و شما خودش و خانواده اش به سختی اقتصادی انداخته است تا پس از رویت تمام جزییات جهیزیه مورد تشویق شما و سایرین قرار بگیرد. همین! و اگر خواستگارهای متعددی بی دلیل رد می شوند به دلیل خجالت از همین بازدید کنندگان دو فامیل از جهیزیه محقر -بخوانید شرافتمندانه- است.

بگذارید این نوع مجالس را همان انسان هایی شرکت کنند که شبیه برخی زنان حقیر مکه ی قبل از بعثت هستند و مهم ترین صفت جاهلیت عربی یعنی تفاخر را در خود به وفور دارند همان هایی که وقیحانه ضعف های اقتصادی دیگران را به روی آنها می آورند و مدت ها در مورد نقائص مالی و معیشتی فقرای فامیل و آشنایان شان صحبت می کنند و در مقابلِ متمکنین و ثروتمندانِ مسرف و مترَف، غرق در حسرتی جانسوز و حسدی بی انتها لب به تملق باز می کنند. این نوعمجالس احمقانه را به آنها بسپارید. و شما که خردمند و فرهیخته هستید در چنین برنامه هایی که اساسش چیزی جز تفاخر و چشم و هم چشمی نیست، شرکت نکنید. تا مبادا این بازار عکاظ و این بورسِ تجمل و اسراف، مکارم اخلاق شما را خراب کند.

...وای تصورش هم تحقیرآمیز است. مانند مراسم دیدن سیسمونی! یعنی سان دیدن از پوشک بچه! چقدر سخیف است چنین رسم هایی.

 از خصوصی ترین وسایل یک عروس و داماد
از شخصی ترین جای خانه

لطفا کمی تفکر .....با براندازی این رسم های غلط کمک کنیم به فرهنگ ازدواج آسان. ...ازدواجی که پدران و مادران از ترس نگاه دیگران و این گونه مجالس سخیف ازدواج فرزندانشان را به تاخیر نمی اندازند

شناخت آدم ها از روی رفتارشان


حتما بخونید جالبه!!!
علم روانشناسی میگه:

وقتی یک نفر خیلی میخنده
حتی برای چیزای احمقانه
و پیش پا افتاده ...
👈بدانید
او از درون
"عمیقا" غمگینه...
👩👨
وقتی یه نفر
خیلی میخوابه ...
👈 بدانید
" تنهاست "
👩👨
وقتی کسی
کم حرف میزنه...
(سریع حرفشو میزنه
و دوباره سکوت میکنه)
👈بدانید
" رازی" در سینه داره
👩👨
وقتی کسی
نمیتونه گریه کنه
👈بدانید
" ضعیفه "
👨👩
وقتی کسی
با روال غیر عادی
و زیاد غذا میخورد
👈بدانید
" تنش " شدید داره
👩👨
وقتی کسی
برای چیزای کوچک
گریه میکنه..
👈بدانید
"معصومه"
👨👩
اما...
وقتی کسی
به خاطر چیزهای کوچک
"عصبانی" میشه
👈بدانید
او درگیر
"دوست داشتن"
از "ته قلب" است
ﺍﮔﻪ ﺗﻮ ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺷﺎﻩ ﻧﺸﺪﯼ
ﺍﻭﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺗﮏ ﺗﮏ ﻣﺸﮑﻠﺎﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﯿﺰﺍﺭﻩ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﺧﺮ ﻭﺯﯾﺮ ﺷﻪ!
ﺗﺎ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺷﺎﻩ ﻭ ﻣﺎﺕ ﮐﻨﻪ.
یادمان باشد..... با شکستن پای دیگران ما بهتر راه نخواهیم رفت!
یادمان باشد.... با شکستن دل دیگران ما خوشبخت تر نمی شویم!
کاش ..............بدانیم اگر دلیل اشک کسی شویم دیگر با او طرف نیستیم ;باخدای او طرفیم.

و کاش انسانها .....انسان بمانند....

دل نوشته های یک حسابدار

ﺣﺴﺎﺑﺪﺍﺭﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺭﻭﯼ ﻋﺸﻖ ﻫﻢ ﺑﻬﺎ ﮔﺬﺍﺷﺖ !!
ﻭ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ : ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﺑﻬﺎ ﺑﺪﻫﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﮑﺎﺭ ﻣﯿﺸﻮﯼ ...
ﻋﻤﺮﻣﻔﯿﺪﺕ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﻣﺴﺘﻬﻠﮏ ﻣﯿﺸﻮﯼ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﯼ ،ﻭﻗﺘﯽ ﺗﮑﻤﯿﻞ ﺷﺪﯼ ،ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﺪﻥ ؛ ﺩﺭ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻋﺸقش
ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﺪﺕ،
ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﺎ "ﺗﺨﻔﯿﻒ ﻭﯾﮋﻩ !!"
ﻭ ﯾﺎﺩﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﻫﺮﭼﻘﺪﺭﻡ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻨﯽ ﻣﯿﺬﺍﺭﻧﺶ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺑﺎﺭ ...

داستان عارف و الگو برداری از سگ!

از عارفی پرسیدند: استادت در طریقت چه كسی بود؟ او پاسخ داد: یك سگ، روزی سگی را دیدم كه در كنار رودخانه ای ایستاده بود و از شدت تشنگی در حال مرگ بود. هربار كه سگ خم میشد تا از آب رودخانه بنوشد، تصویر خود را در آب می دید و می ترسید، زیرا تصور میكرد سگ دیگری نیز در رودخانه است. در نهایت پس از مدتی طولانی سگ ترس خود را كنار گذاشت و به درون رودخانه پرید. با پریدن سگ در رودخانه تصویر او در آب نیز ناپدید شد، به این ترتیب سگ متوجه شد آنچه باعث ترس او شده، خودش بوده است. در واقع مانع میان او و آنچه به دنبالش بود به این شكل از میان رفت. من نیز وقتی به درون خود فرو رفتم متوجه شدم مانع من و آنچه در جستجویش می باشم خودم هستم.

عشق فرزند به مادر

ﮐﻮﺩﮐﯽ ۷ﺳﺎﻟﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍﺑﺮﺩ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ,
ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ :ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻣﯿﻤﯿﺮﺩ!
ﺑﭽﻪ ﮔﻔﺖ :ﮐﯽ؟؟
ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ :ﭘﺎﯾﯿﺰ!!
ﺑﭽﻪ ﮔﻔﺖ :ﭘﺎﯾﯿﺰ کی هست؟؟
ﮔﻔﺖ ﻭﻗﺘﯿﮑﻪ ﺑﺮﮔﻬﺎ ﻣﯿﺮﯾﺰﻧﺪ..
ﺑﭽﻪ آﻣﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺦ ﻭﺳﻮﺯﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ
ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺮﮔﻬﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺑﺪﻭﺯﺩ....!!!
این است عاشقی...

سیاست های رفتاری (بحث با آدم احمق و متعصب)

برای هیچ متعصبی دلیل نیاور!
با او مجادله نکن!
او جبهه میگیرد.
کسی‌که جبهه گرفت دیگر فکر آموختن نیست؛ بلکه فکر پیروزی‌ست.
تغییر دست خود شخص است؛ نه دیگران.
بگذار او خودش کنجکاو شود و عقایدش را نقد کند.
تنها به او دو کلمه بیاموز:
«شــــــــــک کـــــن»

این آغاز تغییر است...

 

#سیاستهای-رفتاری #سیاست-در-زندگی

دنیا ارزش دل شکستن را ندارد

... یکتا:

جمله ای واقعا زیبا

سکوت گورستان را می شنوى ؟

میرسد روزی که هرگز در دسترس نخواهیم بود
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ غصه ﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺁﺭﺍﻡ می کند
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ...؟
ﭘﺲ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ..
ﻋﻤﯿﻖ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ..
ﻋﻤﯿﻖ..
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ..
بودن را..
ﺑﭽﺶ..
ﺑﺒﯿﻦ...
ﻟﻤﺲ ﮐﻦ...
ﻭ ﺑﺎ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﯾﺖ لبخند بزن..
انسانها آفريده شده اند؛
که به آنها عشق ورزیده شود....

کسی که به عمد روزه نمیگیرد چه کند؟؟؟؟؟

لطفا اگر روزه نمیگیرید حکم اسلام رو رعایت کنید.

اسلام میگه کسی که به عمد روزه نگرفت به ازای هر روز به 60 فقیر غذا بده(750 گرم)میشه 45 کیلو برنج حدودا. واسه کل 30روز ماه رمضون میشه 1350 کیلو برنج.میشه سالی 7 میلیون و دویست هزار تومن. حکم و کفاره ی کسی که به عمد روزه نگرفته

یه لحظه فکر کن. اگه همه این کارو انجام بدن آیا فقیری تو کشور باقی میمونه؟

آیا کسی گرسنه میمونه؟

 

پس دیگه انقدر به اسلام گیر ندید که روزه بده- ما گشنه میمونیم چی به گرسنه ها میرسه؟ روزه چه فایده داره و.....

چرا گاهی لازم است کوتاه بیاییم؟

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند اما دو تکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !

پس هرچه سخت تر و قالبی تر باشیم فهم دیگران برایمان مشکل تر و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد …

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سرسخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوج تر و مصمم تر است.

سنگ پشت اولین مانع جدی می ایستد اما آب راه خود را به سمت دریا می یابد. در زندگی معنای واقعی سرسختی ، استواری و مصمم بودن را در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد.

گاهی لازم است کوتاه بیایی ، گاهی نمیتوان بخشید و گذشت اما می توان چشمان را بست و عبور کرد …
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری …
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی …
ولی با آگاهی و شناخت و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت !!!

یک درس مدیریتی کنترل خشم

از خاطرات مارگارت تاچر 


وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم,یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری میکردم و ساعت های زیادی را آنجا در تنهایی میگذراندم.
شبی بدون آنکه به چیز خاصی فکر کنم نشستم و چشم هایم رابستم.شب خیلی قشنگی بود.در همین زمان قایق دیگری به قایق من برخورد کرد,عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق آرامش من را بر هم زده بود دعوا کنم ولی دیدم قایق خالی است.کسی در قایق نبود که با او دعوا کنم و عصبانیت خودم را به او نشان دهم, چطور میتوانستم خشم خودم را تخلیه کنم ؟هیچ کاری نمیشد کرد. دوباره نشستم و چشم هایم را بستم,عصبانی بودم....در سکوت شب کمی فکر کردم,قایق خالی برای من درسی شد....
از آن به بعد,اگر کسی باعث عصبانیت من شود,پیش خودم میگویم :"این قایق هم خالی است "
نکته :در واقع آن کس که شما را عصبانی میکند,شما را فتح کرده.اگر به خود اجازه میدهید از دست کسی خشمگین باشید و بخش عمده ای از عاطفه و ذهن تان را به او اختصاص دهید,در واقع به او اجازه تصاحب این بخش های وجودتان را داده اید.

متن بسیار زیبا در مورد حسرت  و درد و قدر شناسی

قدر شناسی+حسرت+اشتیاق+معرفت+دانایی

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم،
دویدن را از یک کرم خاکی
و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند،
زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند.

پلنگان دویدن را یادم ندادند،
زیرا آن قدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند،
زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود ، رفتن را می شناخت
و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود ، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود ، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

وقتی راه رفتن آموختی ، دویدن بیاموز.
و دویدن که آموختی ، پرواز را......

کتاب الدوز وکلاغ های

کتاب الدوز وکلاغ های

اولدوز گفت: زن بابام می‌گوید تو هر کاری بکنی کلاغه می‌آید خبرم می‌کند.
ننه کلاغه از ته دل خندید و گفت: دروغ می‌گوید جانم، قسم به این سر سیاهم من چغلی کسی را نمی‌کنم. آب خوردن را بهانه می‌کنم می‌آیم لب حوض، بعدش صابون و ماهی می‌دزدم و در می‌روم.
اولدوز گفت: ننه کلاغه دزدی چرا؟ گناه دارد.
ننه کلاغه گفت: بچه نشو جانم، گناه چیست؟ گناه این است که دزدی نکنم تا خودم و بچه‌هایم از گرسنگی بمیریم. گناه این است که صابون بریزد زیر پا و من گرسنه بمانم، من دیگر آنقدر عمر کرده‌ام که این چیزها را بدانم. این را هم تو بدان که با این نصیحت‌های خشک و خالی نمی‌شود جلوی دزدی را گرفت. تا وقتی که هرکس برای خودش کار می‌کند دزدی هم خواهد بود.

اولدوز و کلاغ‌ها /صمد بهرنگی

گامهای موفقیت

 

گامهای موفقیت

اولین گام موفقیت، این است که بتوانی موفقیت دیگران را تحمل کنی.

دومین گام موفقیت، این است که بتوانی موفقیت دیگران را تحسین کنی.

سومین گام موفقیت، این است که بتوانی موفقیت دیگران را تقلید کنی.

آخرین گام موفقیت این است که بتوانی به شیوه خودت موفق شوی

نوشته ی زیبا در مورد کلام حقیقت

امروز چه سخنی گفته ای که خالی از حقیقت بوده؟
خوب دقیق شو
رفتارت را بازبینی کن
کدام سخن دروغ را گفته ای؟
هر چند کوچک
بدان کوچکترین بی صداقتی لکه ای در روح تو باقی خواهد گذاشت....
روح ها آگاهند...
اگر آنکس که به او دروغ میگویی اندکی آگاه باشد این تیرگی را درخواهد یافت...
راستین باش
با خودت و با دیگران...

ماجرای تاجر و روستائیان میمون فروش

 

ماجرای تاجر و روستائیان میمون فروش
در زمان های قدیم ، تاجری به روستایی که میمون های زیادی در جنگل های حوالی آن وجود داشت رفت و خطاب به مردم روستا گفت : من میمون های اینجا را خریدارم و حاضرم به ازای هر میمون ۱۰ دلار به فروشنده پرداخت می کنم . مردم روستا که جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود خوشحال شدند و به راحتی معامله را قبول کردند .
به نظر آنها قیمت بسیار منصفانه بود . در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر میمونی را ۱۰ دلار به آن تاجر فروختند .

فردای آن روز مرد تاجر دوباره به روستا آمد و به روستائیان گفت : هر میمون را ۲۰ دلار از شما می خرم . این بار روستاییان دوباره زمین های کشاورزی خود را ترک کردند و تلاششان را برای گرفتن میمون ها بکار گرفتند . اما ظاهرا تعداد میمون های باقیمانده کمتر شده بود . در آن روز فقط ۵۰۰ میمون را گرفته و فروختند .
روز بعد مجددا آن مرد تاجر به روستا آمد و این بار پیشنهاد ۵۰ دلاری به ازای هر میمون را به ساکنان آن روستا داد . او به مردم گفت : امروز من در شهر کاری را باید انجام دهم ولی معاون من اینجا می ماند و به نمایندگی من میمون ها را از شما می خرد .
مردم روستا بسیار مشتاق شده بودند . هر میمون ۵۰ دلار ! اما مسئله این بود که همه میمون ها را آنها گرفته بودند و دیگر میمونی برای فروختن باقی نمانده بود !
روستائیان نزد معاون تاجر رفتند و ماجرا را به او گفتند . معاون بعد از کمی تامل خطاب به روستائیان گفت : این میمون ها را در قفس می بینید ؟ من حاضرم آنها را به قیمت هر میمون ۳۵ دلار به شما بفروشم و زمانی که تاجر برگشت شما می توانید آنها را به قیمت ۵۰ دلار به او بفروشید .
ظاهرا معامله ی پر منفعتی بنظر می رسد ، ولی غافل از حیله ای که در آن نهفته است ...
بدین ترتیب مردم به خانه هایشان رفتند و هر چه پس انداز داشتند را برای خرید میمون ها آوردند و هر میمون را بمبلغ 35 دلار از معاون تاجر خریداری کردند .

بله . چشمتان روز بد نبیند ! از فردا مردم آن روستا دیگر نه آن مرد تاجر را دیدند و نه دستشان به آن معاون رسید ! و تنها میمون ها بودند که با از دست رفتن سرمایه ی روستائیان دوباره در آن روستا ساکن شدند ...

نتیجه اخلاقی : سرمایه های ملی خود را ارزان نفروشید!

این روز ها سعی می کنم دور غلطهای دیگران خط نکشم!!!!


خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم.
چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود.
امتحانی که در آن، نادانسته های کودکی بی دفاع، مورد قضاوت بی رحمانه دانسته های معلم قرار می گرفت.
امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم نه با درست هایم.
اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد غلط هایم بود.
دیگر برای خودم هم عادی شده بود که آنچه مهم است داشته ها و توانایی هایم نیست بلکه نداشته ها و ضعف هایم است.
آن روزها نمی دانستم که گرچه نوشتن را می آموزم اما ...
بعدها وقتی به برادر کوچکترم دیکته می گفتم همان گونه قضاوت کردم که با من شد وحتی بدتر.
آنقدر سخت دیکته می گفتم و آنقدر ادامه می دادم تا دور غلط های برادرم خط بکشم.
نمی دانم قضاوتهای غلط با ما چه کرد که امروز از کنار صفحه صفحه مهربانی دیگران می گذریم
اما با دیدن کوچکترین خطا چنان دورش خط می کشیم که ثابت کنیم تو همانی که نمی دانی، که نمی توانی.
کاش آن روزها معلمم، چیز مهمتری از نوشتن به من می آموخت.
این روز ها خیلی سعی می کنم دور غلطهای دیگران خط نکشم.
این روز ها خیلی سعی می کنم که وقتی به دیگران می اندیشم
خوبیهاشان را ورق ورق مرور کنم.
کاش بچه هایمان مثل ما قضاوت نشوند.

ﺭﻭﯼ ﻭﯾﺘﺮﯾﻦ ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺭﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ:

ﺭﻭﯼ ﻭﯾﺘﺮﯾﻦ ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺭﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ:
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﻫﺎ ﺭﺍ..
ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ…
ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ…
ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺑﺎ "ﮐﻼ‌ﻡ" ﻣﻄﺮﺡ ﮐﻨﯿﺪ
ﻧﻪ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﻼ‌ﻡ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﯿﮕﻮﯾﯿﺪ
ﻭﻟﯽ
ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﺗﺎﻥ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ …
ﻗﺪﺭ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ "ﺩﺍﺷﺘﻨﻬﺎ" ﺭﺍ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ.

نوشته ی طنز هلو و لولو

"آسانسور و دختر خوشگل"


یه مردی و پسرش برای اولین بار از دهاتشان خارج شده و به تهران می روند. در هتلی که سکونت کرده بودند، یهو متوجه می شوند که یک اتاقک کوچکی دائماً حرکت کرده و به طرف بالا و پایین می رود. بچه می پرسد بابا این چیست؟
مرده که در تمام عمرش آسانسور ندیده بود می گوید نمی دانم پسرم تا حالا چنین چیزی ندیده ام. در همان موقع پیرزنی به جلوی آسانسور می رود، به روی دکمه ای فشار می دهد، در باز می شود، پیرزن وارد آسانسور می شود، در پشت سرش بسته شده و اتاقک به طرف بالا حرکت می کند
چند لحظه بعد آسانسور بطرف پایین بر می گردد، در باز می شود و دختر خوشگلی از آن بیرون میاید



مرده که به خاطر این معجزه از تعجب دهانش باز مانده بود به پسرش می گوید: عبدالله زود برو ننه ات را بیار 

داستان واقعی در مورد دروغ گفتن به بچه ها

در کشور دانمارک با قطار سفر میکردم
بچه ای با مادرش همسفر ما بود و بسیار شلوغ میکرد
خواستم او را آرام کنم، به او گفتم اگر آرام باشد، برای او شکلات خواهم خرید..
آن بچه قبول کرد و آرام شد ...
قطار به مقصد رسید و من هم خیلی عادی از قطار پیاده شده و راهم را کشیدم و رفتم
ناگهان پلیس مرا خواند و اعلام نمود شکایتی از شما شده مبنی بر اینکه به این بچه دروغ گفته ای
به او گفته ای شکلات میخرم ولی نخریدی !!!
با کمال تعجب بازداشت شدم !!
در آنجا چند مجرم دیگر بودند مثل دزد و قاچاقچی ...
آنها با نظر عجیبی به من مینگریستند که تو دروغ گفته ای آن هم به یک بچه !!!
به هر حال جریمه شده و شکلات را خریدم و عبارتی بر روی گذرنامه ام ثبت کردند که پاک نمودن آن برایم بسیار گران تمام شد !!!
"آنها گدای یک بسته شکلات نبودند"
آنها نگران بدآموزى بچه شان بودند و اینکه اعتمادش را نسبت به بزرگترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفی به او زدند او باور نکند !!!

داستان تنبیه کودک توسط والدین

پدرم هرگز ما را کتک نزدو همواره تنبیه خلاقه‌اي در کف داشت. مثلاً اگر فحش بد مي‌داديم، باید می‌رفتیم و دهان‌مان را سه بار زير شير آشپزخانه مي‌شستيم و اگر فحش خوب می‌دادیم، یک بار. من روزهای پرفحش کودکی‌ام را یادم است که هر چند دقیقه یک بار بالای روشویی توالت ایستاده‌ام و دارم آب می‌گردانم توی دهانم. هم‌زمان، نبردهای مرگباری را هم یادم است که بین خواهران و برادرانم به راه می‌افتاد و میادینی که کم از رینگ خونین نداشت. تنبیه پدرم در این مورد، بستن طرفین دعوا به همدیگر بود. البته سفت نمي‌بست اما شل هم نمی‌بست. طنابِ زردي داشت كه از بالاي كمد مي‌آورد و دو طرف متنفر از هم را به هم مي‌بست. زجر این تنبیه به این صورت است که شما حالاتي از آزار رواني تدریجی و مدام را تجربه می‌کنید چون طناب‌پیچ شده‌اید دقيقا به كسي كه چند ثانيه پيش با او كتك‌كاري كرده‌ايد. یک بار هم که در خانه فوتبال بازی می‌کردم و پنجره را با ضربه‌ای كات‌دار، خاکشیر کردم، پدرم چیزی نگفت. نگاهش کردم که آرام و با طمأنینه قندشکن را از داخل کابینت آشپزخانه برمی‌دارد و می‌رود به اتاق. داخل پذیرایی ایستادم و چند دقیقه بعد صدای ضربه‌هایی را شنیدم که از اتاق می‌آمد. آهسته سمت اتاق رفتم و پدرم را دیدم که مشغول شکستن قلّک‌م است. اسکناس‌های قلّکی را که یک سال برای جمع آوری پول‌هایش دندان روی جگر گذاشته بودم، می‌شمرد. وقتی آن‌ها را گرفته بود و دسته می‌کرد، پوزخند به لب داشت. فردا هم شیشه‌بُر آورد و همان پول‌ها را هزینه‌ي ساخت و ساز شیشه‌ي پنجره کرد. 

تنبیه والدینِ دیگر در چنین مواردی، سیلی و چَک‌های افسری بود اما پدرم در مقابل این سنّت ایستاد و دست به ابداعات بدیع زد. خاطرم هست در ایام سیزده یا چهارده سالگی یک باری که کیف پولش را گذاشته بود روی طاقچه، دستم لغزید و دویست تومانی کش رفتم. اما فردای آن روز در کمال ناباوری دیدم که برخی وسائل کیف مدرسه‌ام نیست. پدرم در اقدامی مشابه، از غفلتم استفاده کرده بود و دقیقا مثل خودم به اموالم دست‌بُرد زده بود. البته تمام اين‌ها به خاطر هيبتي بود كه در آن سال‌ها از «بزرگ تر» در ذهن مان می‌ساختند و به خاطر احترامي كه ناخواسته در چشم‌مان داشتند. در عوض، ديروز وقتي به بچه‌ام گوشزد كردم نبايد دوستان مدرسه‌اش را به القاب زشت بخواند، چیزی نگفت. سرش توی تَبلِت بود و مشغول بازی‌های خونبار. با لحن محکم‌تری گفتم: «هیچ خوشم نمیاد پسرم از این حرف ها بزنه!» اما دیدم همان القاب را دارد حواله می‌دهد به یکی از شخصیت‌های بازی. باخته بود و از دست آدمکش‌های رایانه دمق بود. رفتم بالای سرش ایستادم و گفتم: «اگه یه بار دیگه حرف زشت بزنی، باید بری دهنت رو آب بکشی!» سرش را از روی تبلت بلند کرد و با تعجب گفت: «هان؟!» نگاهم می‌کرد. حرفم را دوباره تکرار کردم و دیدمش که تبلت را رها کرده روی مبل. روی پا می‌زد و بلند بلند قهقهه می‌زد. در نفس نفس زدن‌های بین خنده‌هایش گفت: «یعنی این حرفت صد تا لایک داشت بابا!»

(چاپ شده در روزنامه «هفت صبح»)

پیام زیبای التماس دعا در شب قدر

آن شب قدري که گويند اهل خلوت امشب است
يا رب اين تاثير دولت در کدامين کوکب است
تا به گيسوي تو دست ناسزايان کم رسد
هر دلي از حلقه اي در ذکر يا رب يا رب است
التماس دعا
من راهم در دعایتان یاد کنید

تعریف های جدید از عشق!  عشق چیست؟

F. Majdi: عشق این است که توی شیرینی فروشی چشمت دنبال شیرینی که عاشقش هستی باشد اما بگویی نصف جعبه را با شیرینی مورد علاقه ی او پر کنند. عشق این است که برای خرید لباس برای خودت بروی و با ساکی پر از لباسهایی که بنظرت او را زیباتر از همیشه می کنند از خرید برگردی. عشق این است که وقتی دوتایی در ماشین نشسته اید همه ی آهنگ ها را رد کنی تا به ترک مورد علاقه ی او برسی.  عشق این است که وقتی خواب است صدای تلویزیون را کم کنی تا بیدارش نکند و خودت به سختی از هر جمله ای که می شنوی فقط دو کلمه را آن هم با هزار تلاش تشخیص دهی. عشق این است که شبهایی که از شدت کارهایی که سرش ریخته نمی تواند بخوابد، در حالی که چشمان خودت از شدت خواب بسته می شوند، پا به پایش بیدار بمانی و نگذاری لیوان چایش خالی بماند و گه گاه با شوخی هایت سرحالش بیاوری تا کارهایش تمام شوند. عشق این است که بعد از ده ها سال با هم بودن، باز هم اولویتت او باشد و او باشد و او باشد.

عشق چیست؟

عشق این است که توی شیرینی فروشی چشمت دنبال شیرینی که عاشقش هستی باشد اما بگویی نصف جعبه را با شیرینی مورد علاقه ی او پر کنند. عشق این است که برای خرید لباس برای خودت بروی و با ساکی پر از لباسهایی که بنظرت او را زیباتر از همیشه می کنند از خرید برگردی.
عشق این است که وقتی دوتایی در ماشین نشسته اید همه ی آهنگ ها را رد کنی تا به ترک مورد علاقه ی او برسی.

عشق این است که وقتی خواب است صدای تلویزیون را کم کنی تا بیدارش نکند و خودت به سختی از هر جمله ای که می شنوی فقط دو کلمه را آن هم با هزار تلاش تشخیص دهی.
عشق این است که شبهایی که از شدت کارهایی که سرش ریخته نمی تواند بخوابد، در حالی که چشمان خودت از شدت خواب بسته می شوند، پا به پایش بیدار بمانی و نگذاری لیوان چایش خالی بماند و گه گاه با شوخی هایت سرحالش بیاوری تا کارهایش تمام شوند.
عشق این است که بعد از ده ها سال با هم بودن، باز هم اولویتت او باشد و او باشد و او باشد.

قسمتی از دعای جوشن کبیر  بصورت شعر :

قسمتی از دعای جوشن کبیر
بصورت شعر :

خود را به خدا بسپار،
وقتی که دلت تنگ است
وقتی که صداقتها ،
آلوده به صد رنگ است

خود را به خدا بسپار،
چون اوست که بی رنگ است
چون وادی عشق است او،
چون دور ز نیرنگ است

خود را به خدا بسپار ،
آن لحظه که تنهایی
آن لحظه که دل دارد ،
از تو طلب یاری
خود را به خدا بسپار ،
همراه سراسر اوست
دیگر تو چه میخواهی ؟!
بهر طلبت از دوست

خود را به خدا بسپار،
آن لحظه که گریانی
آن لحظه که از غمها ،
بی تابی و حیرانی
خود را به خدا بسپار،
چون اوست نوازشگر
چون ناز تو میخواهد ،
او را ز درون بنگر
خود را به خدا بسپار

شعر زیبای شب قدر

باز امشب "ليله القدر" خداست
ذکر يارب يارب و ورد دعاست...

گاه استغفار و دل لرزيدن است...
گاه توبه گاه "آمرزيدن" است...

گاه عجز و التماس و هم نياز...
روبه درگاه کريم چاره ساز...

گاه جوشن خواني شب تا سحر...
بارش باران اشک ازچشم تر...

پس به وقت ابتهال وحال زار...
ياد کن از اين "حقير بيقرار"...

"التماس دعا از شما خوبان خدا"

داستان شرط بندی فرمانده و سربازان

در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت، ولی سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، یک سکه از جیب خود بیرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا می اندازم. اگر رو بیاید، پیروز می شویم، اگر پشت بیاید، شکست می خوریم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند. پس از پایان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: قربان، شما واقعا می خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟

فرمانده با خونسردی گفت: بله، و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود!

پائولو کوئلیو

عاشقانه ی دلگیر

من از همان ليوانى كه به گلدان ها آب مى دهم
مى نوشم
پس چرا سبز نمى شود اين جان؟
من با همين دستى كه به كبوترها دانه مى بخشد 
نان مى خورم 
پس چرا پر نمى گيرد اين دل ؟

زهرا_نوروزى

داستان زن نظافتچی

💫نخستین درس مهم - زن نظافتچى

 من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»


من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود... امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟


استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.

 

نوشته ی زیبای شب قدر

امشب..
شب دوم قدر..
اسم تمام کسایی که اطرافتون بودن یا هستن؛بهتون خوبی کردن و به هر نوعی باعث راحت تر شدن مسیر زندگیتون شدن رو بنویسید.
ببینید تونستید محبتشون رو جبران کنید؟
اگر نتونستید یه برنامه ریزی برای جبران کمک هاشون همین امشب انجام بدید و دعا کنید که اینکار به بهترین شکل صورت بگیره.
اسم کسایی که خواسته یا ناخواسته باعث ناراحتیشون شدید رو به لیست اضافه کنید. اگر تونستید ازشون حلالیت بخواید و از هر راهی که میتونید،کمکشون کنید.
اگر دسترسی ندارید ؛دعا کنید.
دعا کنید و از خدا بخواید،خودش کارای خوبشون رو جبران کنه.
این شب ها با همه شب های زندگیمون فرق داره..
"قدر" بدونیم..

داستان زنی در سالن فرودگاه

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت كتابی خریداری كند. او یك بسته بیسكویت نیز خرید و بر روی یك صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.
مردی در كنارش نشسته بود و داشت روزنامه می خواند. وقتی كه او نخستین بیسكویت را در دهان گذاشت، متوجه شد كه مرد هم یك بیسكویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فكر كرد: بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه كرده است.
ولی این ماجرا تكرار شد. هر بار كه او یك بیسكویت برمی داشت، آن مرد هم همین كار را می كرد. این كار او را حسابی عصبانی كرده بود ولی نمی خواست واكنشی نشان دهد. وقتی كه تنها یك بیسكویت باقی مانده بود، پیش خود فكر كرد حالا ببینم این مرد بی ادب چكار خواهد كرد؟
مرد آخرین بیسكویت را نصف كرد و نصف دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می خواست!زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلند گوی فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن كتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور كرد و با نگاه تندی كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست، دستش را داخل ساكش كرد تا عینكش را داخل ساك قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب دید كه جعبه بیسكویتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد... یادش رفته بود كه بیسكویتی كه خریده بودرا داخل ساكش گذاشته بود. آن مرد بیسكویت هایش را با او تقسیم كرده بود، بدون آن كه عصبانی و برآشفته شده باشد! متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت خواهی نبود.

داستان کوتاه معلم و ارزش محبت

📕📕📕
💙💙💙💙 ﺩﺭ ﯾﮏ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺗﺼﻮﯾﺮﯼ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﯾﮑﻪ

ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﻨﺪ .
ﺍﻭﺑﺎﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺘﻤﺎ
ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺑﻮﻗﻠﻤﻮﻥ ﻭ ﻣﯿﺰ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﺸﻨﺪ . ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ
ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺩ , ﻣﻌﻠﻢ ﺷﻮﮐﻪ ﺷﺪ . ﺍﻭ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ
ﺩﺳﺖ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩ؟ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻤﺎ ﻏﺬﺍ
ﻣﯿﺮﺳﺎﻧﺪ . ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﻨﺪﻡ ﻣﯿﮑﺎﺭﺩ . ﻣﻌﻠﻢ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮ ﺁﻥ
ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ؟ﮐﻮﺩﮎ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ گفت:خانم این دست شماست.

ﻣﻌﻠﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺩﮎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ
ﻣﺨﺘﻠﻒ ﭘﯿﺶ ﺍﻭ ﻣﯿﺎﻣﺪ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺩﺳﺖ ﻧﻮﺍﺯﺷﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺑﮑﺸﺪ ..ویکتور هوگو میگوید: ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﻣﺤﺒﺘﻬﺎ ﺍﺯ ﺿﻌﯿﻔﺘﺮﯾﻦ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﻫﺎ
ﭘﺎﮎ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ . .
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺫﺭﻩ ﻛﺎﻫﯿﺴﺖ ، ﻛﻪ ﻛﻮﻫﺶ ﻛﺮﺩﯾﻢ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺎﻡ ﻧﮑﻮﯾﯽ ﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﺎﺭﺵ ﻛﺮﺩﯾﻢ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺠﺰ ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻬﺎﺭ ،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺠﺰ ﺩﯾﺪﻥ ﯾﺎﺭ ،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺠﺰ ﻋﺸﻖ ،
ﺑﺠﺰ ﺣﺮﻑ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻪ ﻛﺴﯽ💙💙💙💙

 

بهترین متن دنیا

  ‌ 🌺 بهترین متن دنیا ... 🌺

به ما گفتند باید بازی کنید.
گفتیم با کی؟؟
گفتند : با دنیا
تا خواستیم بپرسیم بازی چی ؟؟
سوت اغاز بازی رو زدن, فقط فهمیدم
" خدا " تو تیم ماست.
بازی شروع شد و دنیا پشت سر هم به ما گل میزد ولی نمیدونم چرا هر وقت به نتیجه نگاه میکردم, امتیازها برابر بود.
تو همین فکر بودم که خدا زد به پشتم, خندید و گفت:
نگران نباش تو وقت اضافه میبریم حالا بازی کن! گفتم اخه چطوری ؟؟
بازم خندید و گفت:
خیلی ساده فقط پاس بده به من,
باقیش با من. ...
پس الهی به امید تو ...

شناسنامه قرآن

💫✨🌸💫✨🌸💫✨🌸💫

💐 #شناسنامه_قرآن💐

نام: قرآن، قرآن یک کلمه ی عبری است اسم اصلی قرآن فرقان می باشد
لقب قرآن: مجید
زبان قرآن:عربی
زمان نزول: ماه رمضان , شب قدر
محل نزول: مکه مکرمه, غار حرا
فرستنده: الله جل جلاله
ملکه وحی: حضرت جبرئیل
گیرنده: حضرت محمد
تعدادوحی:۲۴۰۰۰ مرتبه
مدت نزول:۲۳ سال
اولین آیه: إقرا باسم ربک الذی خلق
اولین سوره: العلق
آخرین سوره: النصر
آخرین آیه: الیوم اکملت لکم دینکم
تعدادجزء:۳۰ جزء
تعداد سوره:۱۱۴ سوره
با عظمت ترین آیه: آیت الکرسی
طولانیترین سوره: سوره بقره
کوتاه ترین سوره: سوره کوثر
بزرگترین آیه: آیه ی ۲۸۲ سوره ی بقره
کوچکترین آیه: کلمه (طه) از سوره بیستم
تعداد سوره های مکی: ۸۲ سوره
تعداد سوره های مدنی: ۲۰ سوره
تعداد سوره های مکی و مدنی: ۱۲ سوره
سوره نصف قرآن: سوره کهف
مادر قرآن: فاتحه
قلب قرآن: یس
عروس قرآن: سوره ی الرحمن
سوره ای که دو بسم الله دارد: نمل
سوره ای که بسم الله ندارد: توبه
تعداد حزب: ۱۲۰ حزب
سوره ای که در تمام آیات اسم الله دارد: مجادله
تعدا آیات: ۶۲۳۶ آیه
تعداد کلمات: ۷۷۴۳۹ کلمه
تعداد حروف کل قرآن: ۳۳۰۷۳۳ حروف
تعداد نقطه ها: ۱۰۵۶۸۴نقطه
قرآن به سه قسمت تقسیم شده: وحدانیت خدا ، قصص ، احکام
سوره ای که سه بار خواندن آن حکم ختم قرآن را دارد: سوره ی اخلاص
و …
————————————
«« #تـــــــوجه »»📣📣📣📣🔰
در زمان نزول قرآن چرتکه هم وجود نداشته، چه رسد به ماشین حساب , کامپیوتر , ماهواره , تلسکوب , وسیله پرواز و زیردریایی , اسکنر
و,,,
———————————🔰🔰
واقعیات شگفت‌انگیز در مورد قرآن
برابری مرد با زن:
واقعیت اعجاب‌آور این است که تعداد دفعاتی که کلمه مرد در قرآن دیده می‌شود ۲۴ مرتبه و تعداد دفعاتی که کلمه زن در قرآن دیده می‌شود هم ۲۴ مرتبه است، درنتیجه، نه تنها این عبارت از نظر دستوری صحیح است، بلکه از نظر ریاضیات نیز کاملاً بی‌اشکال است، یعنی ۲۴=۲۴
برابری در قرآن در همه مسائل دیده میشود:
#دنیا ۱۱۵ / آخرت ۱۱۵
#ملائک ۸۸ / شیطان ۸۸
#زندگی ۱۴۵ / مرگ ۱۴۵
#سود ۵۰ / زیان ۵۰
#ملت (مردم) ۵۰ / پیامبران ۵۰
#ابلیس ۱۱ / پناه جستن از شر ابلیس ۱۱
#مصیبت ۷۵ / شکر ۷۵
#صدقه ٧٣ / رضایت ٧٣
#فریب خوردگان (گمراه شدگان) ۱۷ / مردگان (مردم مرده) ١٧
#مسلمین ۴١ / جهاد ۴١
#محسن_زعفرانی طلا ۸ / زندگی راحت ٨
#جادو ۶٠ / فتنه ۶٠
#زکات ٣٢ / برکت ٣٢
#ذهن ۴٩ / نور ۴٩
#زبان ٢۵ / موعظه (گفتار، اندرز) ٢۵
#آرزو ٨ / ترس ٨
#آشکارا سخن گفتن (سخنرانی) ١٨ / تبلیغ کردن ١٨
#سختی ١١۴ / صبر١١۴
#محمد (صلوات الله علیه) ۴ / شریعت (آموزه های حضرت محمد (ص) ۴
* همچنین جالب است که نگاهی به دفعات #تکرار_کلمات زیر در قرآن داشته باشیم.
🔰🔰🔰🔰

#نماز ۵، ماه ١٢، روز ٣۶۵
#دریا ٣٢، زمین (خشکی) ١٣ — دریا + خشکی = ۴۵=۱۳+۳۲ — دریا = %۱۱۱۱۱۱۱/۷۱= ۱۰۰ × ۴۵/۳۲ —
خشکی = % ۸۸۸۸۸۸۸۹/۲۸ = ۱۰۰ × ۴۵/۱۳ — دریا + خشکی = % ۰۰/۱۰۰

دانش بشری اخیراً اثبات نموده که #آب ۱۱۱/۷۱% و خشکی ۸۸۹/۲۸ % از کره زمین را فراگرفته است.
آیا همه اینها اتفاقی است؟؟؟

اتفاقی است؟
تا اینجا کافی نبود؟؟؟ قانع نشدید؟
🔰🔰
از سوره #قمر تا آخر قرآن ۱۳۸۹ آیه وجود دارد .
و سال ۱۳۸۹ قمری برابر ۱۹۶۹ میلادی است که تاریخ فتح ماه توسط بشر است.

همچنین درسوره ۱۹ (مریم) آیه ۵۷ در ذکر ماجرای #ادریس نبی (علیه السلام)می فرماید:

و رفعناه مکانا علیا : و [ما] او را به مقامى بلند ارتقا دادیم.
۱۹۵۷ تاریخ تسخیر فضا توسط انسان است. فضاپیمای اسپوتنیک روس در ۴ اکتبر این سال به خارج از جو پرتاب شد.

در تمام حیوانات، تعداد #کروموزومهای حیوان نر و ماده برابر است و زنبور عسل تنها حیوانی است که ساختار کروموزومی آن با سایر حیوانات متفاوت است زیرا زنبور ماده ۱۶ جفت کروموزوم دارد در حالی که زنبور نر ۱۶ تک کروموزوم دارد و جالب است که شانزدهمین سوره قرآن به نام زنبور عسل(نحل) نام گذاری شده است.
همچنین در چند جای قرآن کلمه حمیر(الاغ) همراه نام سایر چهارپایان به کار رفته است اما تنها در دو آیه قرآن نام این حیوان به تنهایی ذکر شده است.
ان انکر الاصوات لصوت الحمیر(لقمان) و, مثل الذین حملوا التورات ثم لم یحملوها کمثل الحمار یحمل اسفارا (جمعه)
این حیوان ۳۱ جفت کروموزوم یعنی: ۶۲ کروموزوم دارد و این دو سوره سوره های ۳۱ و ۶۲ قرآن هستند.
🔅یک پژوهشگر هلندی غیر مسلمان چندی پیش تحقیقی در دانشگاه آمستردام انجام داد و به این نتیجه رسید که ذکرکلمه ی #جلاله الله و تکرار آن ونیز صدای این لفظ، موجب آرامش روحی می شود واسترس و نگرانی را ازبدن انسان دور می کند و نیز به تنفس انسان نظم و ترتیب می دهد.
#خدا هم که درقرآن میفرماید:( الا به ذکر الله تطمئن القلوب)

🍃ماکه برای قرآن کاری نکردیم!حداقل درنشراعجازش قدمی برداریم.
☘🕊☘🕊☘🕊☘

نظر عالمان در مورد مولی علی ( ع )

از دانايي پرسيدم
نظر شما در مورد مولا علي (ع) چيه؟

ايشان پرسيد : بهترين مکان کجاست ؟
گفتم : مسجد

پرسيد : بهترين جاي مسجد کجاست ؟
گفتم : محراب

پرسيد : بهترين عمل چيه؟
گفتم : نماز

پرسيد : بهترين نماز ؟
گفتم نماز صبح

پرسيد : بهترين قسمت نماز؟
گفتم: سجده

پرسيد : بهترين قسمت بدن ؟
گفتم : سر

پرسيد : بهترين قسمت سر ؟
گفتم پيشاني

پرسيد : بهترين ماه؟
گفتم رمضان

پرسيد : بهترين شب؟
گفتم شب قدر

پرسيد : بهترين نحوه مردن ؟
گفتم شهادت

آنوقت به من گفت :
مولا علي در ماه رمضان در شب قدر در مسجد در محراب مسجد ،
در حال نماز ،
نماز صبح در سجده نماز فرق مبارکش شکافت !

يعني هنوز مات و مبهوت اين نتيجه گيري بسيار زيبا هستم‌

هديه کنيد به پيشگاه مقدس اميرالمؤمنين حضرت علي ابن ابيطالب (ع) صلواتي بر محمد و آل محمد‌ ❣

 

#انــــگیزشی

هیچوقت بخاطر ترس,
از تلاش برای رسیدن به
هدفت دست نکش ,
بدترین اتفاقی که میتواند بیفتد چیست؟

باور کنید که حتی مرگ هم بدترین اتفاق نیست,

بدترین اتفاق از درون مردن است, مردن انگیزه ها, مردن روح...

هیچگاه نگذارید شمع درونتان خاموش شود , چرا مدتها طول میکشد تا خود را بازیابید ,

همیشه شاد باشید و از داشته های خود لذت ببرید و برای رسیدن به اهداف تلاش کنید ,
شکست و پیروزی در دستان شماست,در راستای موفقیت بکوشید و ایمان داشته باشید
که پیروزید,هیچ چیز انقدر عجیب نیست که اتفاق نیفتد.

 

تو خوب باش وقتی همه بد هستند

یادت باشد ...
انسان‌هايی هستند
که ديوار بلندت را می‌بينند
ولي به دنبال همان يک آجر لق ميان ديوارت هستند که،
تو را فرو بريزند ...
تا تو را انکار کنند ...
تا از رويت رد شوند ...
مراقب باش ...
دست روزگار هلت ميدهد ؛
ولی قرار نيست تو بيفتی !
اگر بی‌تاب نباشی و خودت را به آسمان گره زده باشی،
اوج می‌گيری ...
به همين سادگی ...
پس...
تو خوب باش ،
حتی اگر آدم‌های اطرافت خوب نيستند،
تو خوب باش ،
حتی اگر همه از خوبی‌هايت سو استفاده کردند،
تو خوب باش ،
حتی اگر جواب خوبی‌هايت را با بدی دادند،
تو خوب باش.

نیایش شبانه

✍ نیایش شبانه

بار الها ....
تنها کوچه ای که بن بست نيست
کوچه ياد توست ...
مهربان خدای من...
از تو خالصانه ميخواهم...
که دوستان وعزیزانم و هيچ انسانی دیگری
درکوچه پس‌کوچه‌های زندگی اسير و‌گرفتار
هيچ بن بستی نگردد که توبهترين راهنمایی
خدای مهربانم ...
خودم و خانواده ام ودوستانی که این متن
را میخوانند عاشقانه به تو می سپارم
پناه‌مان باش که آغوشی امن تر از توسراغ
ندارم .......

آمين يا رب العالمين 🙏